مجردان دهه ۶۰
در آستانهی نیمقرن زندگی،
پیری را در تنهایی تجربه میکنند،
بیآنکه شصتساله شده باشند.
ترسِ خانهی سالمندان،
ترسِ فراموششدن،
ترسِ بیکسی،
در دلهایی لانه کرده
که روزی پر از شور جوانی بودند.
نسلِ بیپناهی، در ایستگاهِ فراموشی
در امتداد سالهایی که بیصدا گذشت،
نسلی از جوانان، متولد دههی شصت و اواخر پنجاه،
با دستانی خالی از حلقه،
و قلبهایی پر از خاطره،
به ایستگاهِ تنهایی رسیدند.
نه از بینیازی،
که از عبور زمان و سنگینی تقدیر،
مجردی برایشان نه انتخاب،
که سرنوشت شد.
پنج میلیون انسان،
با مدارک قابشده،
با رؤیاهای خاکخورده،
با تلاشهایی که هرگز دیده نشد،
در صفی ایستادهاند
که نه شغلی در آن توزیع شد،
نه همنفسی برای همسفری.
دولتها آمدند و رفتند،
با وعدههایی که هرگز به ایستگاه این نسل نرسید.
در هیچ برنامهای جایی نداشتند،
در هیچ تدبیری دیده نشدند،
در هیچ آمار معناداری،
جز «مجردهای بدون شغل»،
نامی ازشان باقی نماند.
و حالا،
در آستانهی نیمقرن زندگی،
پیری را در تنهایی تجربه میکنند،
بیآنکه شصتساله شده باشند.
ترسِ خانهی سالمندان،
ترسِ فراموششدن،
ترسِ بیکسی،
در دلهایی لانه کرده
که روزی پر از شور جوانی بودند.
نه فرزندی دارند که صدایش خانه را گرم کند،
نه پناهی که در روزهای بیماری، دستی بر پیشانیشان بگذارد.
تنها ماندهاند،
در اتاقهایی که دیوارهایش خاطرهای از خنده ندارد،
و پنجرههایش رو به خیابانی باز میشود
که هیچکس منتظرشان نیست.
مرگ برایشان نه حادثهای ناگهانی،
که ادامهی همان سکوتِ هرروزه است.
خاموشیای که سالهاست آغاز شده،
در دلهایی که دیگر حتی برای گریه رمقی ندارند.
و شاید روزی،
در گوشهای از یک خانهی سالمندان،
نامشان در پروندهای ثبت شود:
«مجرد، بیفرزند، بیپناه»
و هیچکس نپرسد که چرا،
چرا این نسل،
با این همه تلاش،
با این همه آرزو،
به این نقطه رسید؟
اما هنوز میشود کاری کرد.
هنوز میتوان شنید،
میتوان دید،
میتوان باور کرد
که این نسل،
حق زندگی دارد،
نه فقط زندهبودن در سکوت.
این یک هشدار است،
نه فقط برای مسئولان،
که برای همهی ما.
برای آنکه نگذاریم
پنج میلیون انسان،
در سایهی بیتفاوتی،
به خاموشیِ بیصدا فرو روند.