تولیدمحتوا
مثل همیشه، بیادعا و بیهراس، در دل شهر ایستاده بود؛ گویی ستون خیمهی امنیت بود، چترو سایهی آرامش بر سر مردم.
در میدان امام، آن روز، سرو ایستاده بود. قامتش کشیده، نگاهش آرام، دلش پر از ایمان. شهید علیاصغر حسنزاده جوشقان، مثل همیشه، بیادعا و بیهراس، در دل شهر ایستاده بود؛ گویی ستون خیمهی امنیت بود، گویی سایهی آرامش بر سر مردم.
اما ناگهان، طوفان برخاست. دستی هولش داد، و قامت سرو شکست. نه یک نفر، که صد نفر، بیهویت و بیرحم، بر سرش ریختند. یکی با آجر، یکی با سنگ، یکی با چوب، و یکی با اسلحه. هر ضربه، زخمی بر پیکر وطن بود. هر فریاد، پژواکی از جهل و کینه.
و او، بیدفاع، بیصدا، بر زمین افتاد. پیکر بیجانش، هنوز بوی ایمان میداد. هنوز قاب عکسش در دل مادر میدرخشید. اما آنها، آنکه از انسانیت تهی بودند، پیکر او را در آتش انداختند؛ گویی میخواستند نور را خاموش کنند، بیآنکه بدانند نور از خاکستر برمیخیزد.
و اینگونه، علیاصغر، در میدان ایستاد، افتاد، و برخاست؛ نه در جسم، که در جان مردم. او شهید شد، اما نامش، چون سرو، در میدانها خواهد ماند.