Skip to main content

روایت یک دیدار

روایتی از دیدار با مادران سالمند به بهانه هفته ژن ومقام مادر
مادران سالمند

در آن خانه، زنان سالمند اوقاتشان را با پرورش هنر می‌گذرانند؛ دل‌خوشی‌شان همین کنار هم بودن‌های ساده است. با چوب کبریت‌های سوخته، شکل پرنده ساخته بودند. شاید در نگاهشان، جوانی‌شان بود که سوخت و تمام شد؛

در اولین روز از هفته زن، به خانه سالمندان  اسفراین رفتیم؛ جایی که سکوتش از هزار فریاد بلندتر بود. در میان چهره‌هایی که هر کدام قصه‌ای در دل داشتند، زنی نشسته بود با چادری ساده و نگاهی پر از حسرت. وقتی از آرزوهایش پرسیدیم، گفت: «پانزده ساله بچه‌هام منو حرم امام رضا(ع) نبردن... وضع‌شون خوبه، اما منو یادشون نیست.» صدایش آرام بود، اما لرزش آن، دل را می‌لرزاند. گفت که نه بلد است تنهایی سفر کند، نه پولی دارد که برود. و وقتی این را گفت، اشک در چشمانش حلقه زد؛ اشکی از دلتنگی پانزده‌ساله، از دلی که برای حرم امام رئوف پر می‌کشید.

با خودم فکر کردم: ما را چه شده که این‌چنین بی‌رحم شده‌ایم؟ مگر نه اینکه این مادر هستی‌اش را به پای همان فرزندان ریخته؟ چه می‌شود که حتی سالی یک‌بار هم پیش‌قدم نمی‌شوند تا مادر را به زیارت ببرند؟ آیا فراموش کرده‌ایم که دل مادر، خانه‌ی خداست؟

در آن خانه، زنان سالمند اوقاتشان را با پرورش هنر می‌گذرانند؛ دل‌خوشی‌شان همین کنار هم بودن‌های ساده است. با چوب کبریت‌های سوخته، شکل پرنده ساخته بودند. شاید در نگاهشان، جوانی‌شان بود که سوخت و تمام شد؛ یا انرژی‌ای که رفت و فتيله‌ی چراغ عمرشان به پیری رسید. آن پرنده‌ها، انگار آرزوهایی بودند که پر کشیده‌اند و هرگز بازنگشته‌اند.

با خودم گفتم: سرنوشت کشورم یعنی تا چند سال دیگر همین است؟ پیری و تنهایی؟ آیا قرار است نسل‌های آینده نیز در حسرت یک زیارت، یک آغوش، یک یادآوری ساده بسوزند؟ یا هنوز امیدی هست که دل‌ها بیدار شوند، که فرزندان به یاد مادران بیفتند، که پرنده‌های کبریتی دوباره جان بگیرند و به سوی حرم پرواز کنند؟

روایت این دیدار، تلخ بود اما بیدارکننده؛ تلنگری به دل‌هایی که شاید هنوز فرصت دارند مهربانی را تمرین کنند.

دسته بندی